بربال فرشتگان

بربال فرشتگان

ايميل

آرشيو

خانه

 

شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

آخرين ياداشت......تولدت مبارک

سلام....

سلام بر دوستانی مهربان و یارانی همیشگی !

امیدوارم در پناه خدای مهربان خوب و سلامت باشید.

 

امروز روز خاصی برای من هستش...

روز یاد آوری اولین سلام در وبلاگم.آره درست حدس زدین.امروز سالگرد تولد وبلاگ من هستش.

 

یک سال مثل باد گذشت.سالی که واسم پر بود از خاطرات تلخ وشیرین ورنگارنگ در کنار شما  عزیزان.

اولاش واسم خیلی هیجا ن داشت و جذاب بود.

 

صفحه ای به نام من و برای من در دنیای گسترده اینترنت که هر اونچه که دلم میخواست میتونستم توش بنویسم . اون اولا فکر میکردم با درست کردن این وبلاگ فیل هوا کردم.

 

یادش بخیر هفته ای  دو یا سه بار آپ میکردم بعدشم سریع سند تو ال میزدم آپ کردم بیاین سر بزنین.

هر کی هم می دیدم نیومده بهش پی ام میدادم بابا آپ کردم یه وقت نیای پیام بزاری ها؟!

 

اما حالا چی الان نزدیک 2 ماه میشه آپ نکردم.

خیلی از دوستان شاکی شده بودن که من همینجا از همشون معذرت میخوام.

 

اما راستش گرفتاری کاری  کم حوصلگی و خیلی مسائل دیگه باعث این تاخیر من شد.

می خوام یه خبری بهتون بدم که شاید یه عده ناراحت و یه عده هم خوشحال بشن.

 

همزمان با تولد وبلاگم می خوام آخرین آپم رو انجام بدم یا ساده تر بگم درش رو تخته کنم.

البته اینم نمی دونم که آیا این واقعا آخرین آپ وبلگ من هست یا نه!

 

چون شاید یه روزی تصمیم بگیرم دوباره توش بنویسم که این موضوع هزاران اما و اگر داره که امیدوارم چنین روزی رو ( یعنی نوشتن تو این وبلاگ ) رو نبینم.

 

قبل از متن آخرم و خداحافظی لازم میدونم که از همهء دوستان عزیزم که منو تو ساختن وبلاگ و حتی آپ کردن هام کمکم کردن تشکر کنم . دوستانی که بعضی هاشون هنوز در کنارم هستن و می مونن و

 

دوستانی که دنیای وبلاگ و نت رو بوسیدن و گذاشتن کنار. از همتون ممنونم و متشکر .

امیدوارم همیشه تو زندگیتون موفق ، شاد و سلامت باشید.واسم دعا کنید.

 

همتون رو میسپارم به خدا.  یا حق

 

چتری خواهم شد برای تو

 

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..

چه انديشه غريبی است اين انديشه ها
وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه غريبند اين لحظات.
نمی دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه های از هم گسيخته و لغزيده در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم.
راستی من چه كاری بايد بكنم.
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای كاش تو بدانی.
از تو نوشتن قشنگ است وقشنگ يعنی دوست داشتن.
يعنی در نگاه معصوم تو خيره شدن.
يعنی فهميدن تمام آن نگفته هايت كه در سينه خود محرم راز داری ونمی دانم چرا هيچوقت از آن رازها با من فاش نمی گوئی.
وكاش بشود كه تو همه آنها را به من بگوئی و  من در اتاقی تاريك روشن روبه مهتاب نشينم و رد نگاهت را كه غمبار حرف ها می گويد و نميگويد تا آن دورهای دورذهن به جستجو نشينم و در بحر تفكرات زانوی غم به آغوش كشم.
نه نمی توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم خيلی چيزها بگويی.
ولی حالا نمی دانم كه چه خواهد شد.
هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم؟!
به خود دروغ نگوييم وبه هم.
بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود بر ذهن.
وبگذاريم كه خيال فاصله های جدايی افتاده را طی كند
و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.
زمان آن نيست كه هر چه دلم می خواهد بگويم.
اما
اگر باران ببارد
چتری خواهم شد برای تو ....

 پيام‌هاى ديگران

عماد

شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

 

حلقه عشق خدا

حلقه عشق خدا

 

بعضيها وقتها به مرگ فكر ميكنم .

نه از روي ترس يا افسردگي بلكه فقط فكر ميكنم .

به اينكه اگه همين الان لحظه مرگم باشه غصه چه چيزهايي رو مي خورم و چه چيزهايي برام ارزش دارند .

وقتهايي كه خيلي دلتنگ هستم يا غمگينم ، وقتهايي كه فشار اتفاقات و مسئوليتها خسته ام كرده و روحم را آزرده ،خودم را به اين لحظه مي رسونم .

به لحظه رفتن و دل كندن و اينكه اگه الان تو اين لحظه باشم غصه اين اتفاقات را مي خورم و آيا بازم اين نگراني ها و دلتنگيها برايم ارزش دارند ؟
خيلي وقتها اين نتيجه را ميگيرم كه هر چيزی ارزش جدي گرفتن و غصه خوردن رو نداره و بايد يكم نظاره گر بود .

خيلي وقتها سعي ميكنم تو اتفاقات خودم را كنار بگذارم و خودم رو هم مثل يك مهره ببينم . يك مهره با شرايط و اتفاقات خودش و بعد ميبينم خيلي از حقها و ظلمهايي كه فكر ميكنم بهم شده كمرنگ ميشه و از بين ميره . كار جالبيه . .
فقط و فقط برای وجود خودتون و فقط و فقط براي آرامش دروني خودتون .
قلبتون را به سوي طبيعت و قدرت خدا باز كنيد و خودتون را به دستهاي پاك و مهربون خدا بسپاريد.
ذره هاي نورخورشيد كه ازلابلاي برگهاي درختها به بيرون سرميكشه همون عشق الهي است.


آنچه مي گويند بلاست ، حلقه عشق خداست.

 پيام‌هاى ديگران

عماد

چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

سال نو مبارک

سال نو مبارک!!!

سلام دوستان.

بازم عيدنوروز در راهه و شادی و خوشحالی و آرزوهای قشنگ رو با خودش مياره!
نوروز خیلی قشنگه! مخصوصا اینکه نوروز تنها جشنیه که مال ایران زمینه و همیشه آریایها روز تازه شدن زمین و روز تولد دوباره طبیعت رو جشن می گیرن!
این جشن تمام ایرانیهاست که از قرنها پیش در سنت ما بوده و هست و هیچ قوم و دولت و ... نتونسته از شکوه و عظمت آن بکاهه!
و امیدوارم که بعد از این هم این جشن و این سنت زیبا با شکوهتر و زیباتر برپابشه!
من که عاشق عیدم. و همیشه از بچگی عاشق دیدو بازدیهای نوروز هستم.

مخصوصا شیرینی های خوشمزش
اميدوارم که امسال سال خوبی برای همه شما دوستای خوبم باشه و سال خوبی برای سرزمين قشنگمون!!
و همچنین امیدوارم که امسال به همهء آرزوهای قشنگتون برسین و سالی زیبا برای همتون باشه!

واسه منم دعا کنید..دعا کنید .

باد بهار

 

باد بهار می وزد از روی مرغزار

جان تازه می کند نفس باد نو بهار

 

چون بوی عنبرست به دم خاک بوستان

چون آب صندلست به رنگ آب جویبار

 

گر عکس آسمان نفتاد دست بر زمین

چون آسمان زمین ز چه رو گشت مرغزار

 

زینسان که ابر می رود اندر هوای گل

دانم که در زدیده کند بر سرش نثار

 

باد بهار بین که چو فراش چست خاست

بر دشت و کوه شد به گه صبح پی بسپار

 

 افکنده فرش دشت ز دیبای هفت رنگ

واندر کشیده اطلس خارا به کوهسار

 

لاله به زیر قطره شبنم چو ساغر یست

از لعل آبدار پر از درّ  شاهوار

 

چون گل شکفت اهل خرد را رسد که زود

گلشن کند چو بلبل سر مست اختیار....

 پيام‌هاى ديگران

عماد

سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳

 

و اما عشق...

و اما عشق...
عشق را در پاکی آب ها بنگر، عشق را در وجود آب ها بنگر.
آیا عشق را در آب نمی بینی؟
عشق را در سبزی سبزه ها بنگر ،عشق را در طراوت سبزه ها بنگر.
آیا عشق را در سبزه ها نمی بینی؟
عشق را در آسمان آبی بنگر،عشق را در وسعت آسما ن بنگر.
آیا هنوز عشق را نمی بینی؟
عشق این است که تو نفس می کشی.

نفس می کشی چون کسی به تو عشق می ورزد ولی تو هرگز وسعت این عشق را در نمی یابی. می دانی چرا وقتی به دریا می نگری آرام میشوی،میدانی؟
دریا وسیع است واین وسعت دریا تو را آرام می کند وتو هر چیزی را که وسیع باشد دوست داری،

چون تو نتیجه ی یک عشق بی وسعتی.
آنگاه که پروردگار عاشقت شد تو را آفرید. او تو را آفرید چون عاشقت بود.
گفتم عشق را در پاکی و وجود آب باید دید. او عاشقت بود،

چون آب را برایت آفرید تا بنوشی او می خواست تو را از عشق خود سیراب کند.
گفتم عشق را در سبزی و طراوت سبزه ها بنگر.

واین عشق بودکه او سبزه ها را برایت آفرید .

تا تو هرگز در سیاهی ظلمت خویش راه را گم نکنی.او تو را دوست داشت.
گفتم عشق را در آسمان آبی بنگر و در وسعت آن.

و باز این عشق بود که باعث وجود آسمان شد تا تو هر گاه در آن نگاه می کنی بدانی در جایی قدم نهادی که تو را هرگز آسیبی نیست وآسمان سر پناه تو بود.
او عاشق توست. ولی تو چی؟ آیا تو نیز عاشق اویی؟
افسوس ...
افسوس آنگاه که سرتاپای وجودمان لبریز از عشق به او بود کودکی بیش نبودیم...
افسوس که نمی دانیم آنگاه که متولد شدیم ثمره ی عشق بودیم، عشق خدا،

از خدا نیز هرگز جدانمی شویم پس از عشق نیز جدایی نا پذیریم و باید همیشه عاشق باشیم.
راستی اگر عشق نبود آیا ما هنوز بودیم؟
عشق را در خود بنگر.

عشقي که تو هستی و تو همیشه خواهی بود.
 
معبودا یاریم کن. یاریم کن تا هرگز دلم نمیرد.یاریم کن که تنها تو می توانی مرا یاری کنی.

 پيام‌هاى ديگران

عماد

سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

هفتمين سالروز وداع با تو

سلام!

 

شبی بس تلخ و اندوهبار بود !

 

... شبی که بی خبر ، برای همیشه از ما وداع کردی .

 

سحری غم ا نگیز بود !

 

... وقتی دیگر چشمانت را نگشودی .

 

چقدر آن روز درد ناک بود ! چقدر درد ناک !

 

تو !     ...  تو که لبخند بر لبانت زیبا می نشست !

 

                                     ... چگونه باور کنم خنده ات خاموش شده؟

 

تو !     ...  تو که شیطنت های شیرینت پایان نداشت ! 

 

                  ...  چگونه باور کنم در حسرت گفته هایت باید آه کشید ؟

 

تو !     ...  تو درعین ناباوری ما، چگونه بی خبر کوچ کردی ؟

 

                                  ... چگونه ؟  چگونه ؟

 

انگار دیروز بود که در غم هجرت تو _ در میان این همه تن _ تنها گریسیم . تنها ، ...

 

هفت سا ل  گذشت ! هفت سال ازآخرین دیدار روی مهربا نت .

 

هفت سا ل  گذشت و گویی رجعت تو ,  هنوز دور از ذهن می نماید !!

 

پسر عمه ی دوست داشتنی من ((  حامد  ))  !

 

درسته که در جمع ما نیستی ، لیکن یادت  , هنوز ، هنوز با ما هست .

 

یادت گرامی و روحت شاد !

 

حامد ... در سال  1359  متولد شد

 

و در اثر سانحه ی دلخراش رانندگی در سال 1376  دار فانی را  وداع  گفت .

 

 کاش مرگ را از خود  ...  هرگز ...  هرگز ...  هرگز , دور نبینیم .

 

مرگ از سایه مان به ما نزدیکتر است .

 

 پيام‌هاى ديگران

عماد

دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

ماه محرم

بسم الرب شهداء والصدیقین

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
سلام دوستان .بار دیگر ایام عزاداری سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین (ع) رسید و هر کس به فراخور حال خویش در این مراسم شرکت می کند.من نیز بنوبه خود تصمیم دارم سهمی کوچک در عزاداری آقا داشته باشم و تشنه کامان عاشق حسینی را جرعه ای بنوشانم.

 

 

سرآغازی بر آغاز یک بینهایت

 

هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته ، امت محمد تیغ بر اوصیای او كشیده اند و با نام اسلام ، قلب اسلام را كه امام است ، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گذارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند كه ابراهیم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می گذارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پیكار می كنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ، چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها      می كندو خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند. و ای كاش تا همین جا بسنده می كرد و قلب قبله را با تیغ نمی درید! عجبا! جهان را ببین كه چه سان وارونه می شود! افمن یمشی مكبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم ؟

.......................................

هلال محرم شد پیدا/ تسیلت بگویید بر زهرا.....

محرمی دیگر فرا رسید ....

چه زیباست برخورد سیاهی و سپیدی. زیباترین تضاد عالم است. سپیدی آمده که بگوید آقا جان ما هرچه داشته ایم سپید کرده ایم. دلامونو سپید کرده ایم. ما آماده ایم . ما قرص و محکم وایسادیم. ولی این سپیدیها هم برای تو اومدن. نکنه فکر کنی این سپیدیها که میان ما سیاهی های در و دیوارمون رو فراموش می کنیما. نه!

 این سپیدی تویی و این سیاهی ماییم. ماییم که می خوایم خودمونو سپید کنیم و سپید باقی بمونیم. 

.......................................

دیگه برا همه جا افتاده که محرم که میشه همه یه جور می شن. یه دل می شن. از حاجیه تا جوونه. از پیره تا خردساله. همه و همه. ما هم گفتیم چرا ما حسینی نشیم؟ چرا ما خودمونو وسط حسینیا نندازیم؟ مگه کم بودن سیاهانی که تو تور سپیدی حسین گیر کردن و تا آخر عمر خودشونو همونجا بیمه کردن؟ مگه کم بودن کسایی که هر  چی خواستن ابوالفضل بهشون داده و امروز ابوالفضلی موندن. و چه میانبری است برای رسیدن.

( هر که دارد هوس کربو بلا باسم الله)

 

خوندن این خاطره هم به نقل از یکی از دوستان وبلاگی خالی از لطف نیست:

چند وقت پيش که مرزها آزاد بود و هرکسی ميخواست خيلی راحت ميرفت کربلا توی اصفهان هم مثل همه شهرها کاروانها براه افتاده بودند و زوار امام حسين هم با هزينه خيلی کم به زيارت ميرفتن يه روز توی اوج اين موقعيت يه اتوبوس توی شهر راه افتاده بود و شاگرد اوتوبوس فرياد ميزد کربلا صد تومن و مردم هم هرکس که آمادگی داشت به اين کاروان ملحق ميشد. يه پسر بچه نوجوان هم اين مطلب رو شنيد و خيلی سريع به خونه رفت و به مادرش گفت که صد تومن به من بده يه اتوبوس هست که با صد تومن ميبره کربلا مادر فکر کرد که اين بچه هوس تنقلات کرده حالا با اين عنوان ميخواد پول بگيره به دخترش گفت از تو کيفم صد تومن بهش بده اشکال نداره. پسر پول رو گرفت و دوان دوان خودشو به اتوبوس رسوند و رفت يه گوشه اتوبوس قايم شد و فکر کرد که اگه پول هم خواستند خوب صد تومن دارم بهشون ميدم. راننده و مسافرين که فکر ميکردند اين پسر با پدر مادرش اومده بعد از طی مسافت طولانی متوجه شد که او تنهاست و تازه پسر متوجه شد که منظور اونا از صد تومن يعنی صد هزار تومن. با تلفن همراه به خونواده پسر اطلاع ميدن که نگران نباشن پسرشون زائر کربلاست. مسافران اتوبوس آنچنان تحت تاثير اين نوجوان قرار گرفته بودن که نميتونستن خودشونو کنترل کنن. در طول سفر آنچنان از اين پسر پذيرايی مراقبت کردن که انگار کل مسافرا والدين او هستن و از همونجا هم همگی برای او سوغات زيادی خريدن و در بازگشت هم منزلشون رو چراغون کردن و قربانی کردند.

در پایان از مهربون ترین یارم ساقی عزیز بخاطر کمک در این آپ و همچنین تعویض قالب وبلاگ در ایام محرم صمیمانه تشکر میکنم.امیدوارم به اونچه که آرزوشه و از خدا میخواد تو این ایام عزیز بر آورده بشه.

از تمامی شما دوستان عزیز که همیشه یاری و همراهی کردین نیز تشکر میکنم و

التماس دعا دارم.ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

سید الشهدا نگهدارتون.

*یا حق*

  

 پيام‌هاى ديگران

عماد

پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

شب عشق

(ساعت 11.5 شب)

خسته تر از هر شب میروم که بخوابم.....

تو رختخواب که دراز میکشم جسمم آروم میگیره...اما!

فکرم تازه شروع بکار میکنه.....

میخواد از جسمم جدا بشه و بره به اونجاهایی که در دور دست قرار داره...

منم آزاد میزارم هر کجا که میخواد بره...

می دونی چرا آزاد می زارمش؟

چون میدونیم جایی نداره جز اینکه بیاد پیش تو!!

من هم با فکرم همسفر میشم تا پیش تو باشم...

(ساعت 12 شب)

زمان خیلی سریع میگذره...

اما واسه من و فکرم تو این موقع شب زمان معنایی نداره....

چون الان پیش تو هستیم..... و در کنار تو...

چه زیبایی و چه معصوم....

لبخند و نگاهت ، نگاهم را ذوب میکند و وجودم را مست خود...

دستت را بر دست میگیرم و بر آن بوسه ای میزنم و بر روی صورتم میگذارم....

وای که این آرامش در کنار تو چه زیباست و وصف ناپذیر....

(ساعت 1 بامداد)

جسم من در خواب است و فکرم در حال استراحت...اما!

روح من آزاد است....

به کجا می رود این روح...!؟

او هم به سمت تو می آید....

روح من آزاد است و با تو به هر کجا و هر چه می خواهد می رسد...

شادی و خوشحالی روحم هر آنچه است از با تو بودن است ولاغیر...

(ساعت 4.5 بامداد)

همراه با نسیم صبح و صدای اذان بیدار میشوم....اما!

کاش بیدار نمی شدم...با تو بودن چه خوب بود و چه شیرین....

اما نه ! بگذار بیدار شوم....

چقدر در خواب و چقدر در رویا با تو باشم...!؟

می خواهم این بار در واقعیت با تو باشم...در بیداری....

خواب بس است....

با گرفتن وضو و زمزمه اذان به دیدار معبود میروم...

چه آرامش بخش است درددل با خدای مهربان...

در آخر نمازم از او یک خواسته دارم....

او چیزی نیست جز ( تو).

 

                                                                      

سلام دوستان

امیدوارم همواره سالم و سلامت باشین.

متن بالا رو تقدیم میکنم به بهترین یار و مهربانم که هیچ زمانی منو تنها نذاشته.

همیشه ازش ممنونم و امیدوارم روزی بتونم محبتهای کم نظیرش رو جبران کنم.

ضمنا پیشاپیش این ایام پر برکت، عید سعید غدیر خم رو هم به همتون تبریک میگم.

امیدوارم همیشه شاد سلامت و سربلند باشید.

دوستدار تک تک شما عماد.

 

 

 

 پيام‌هاى ديگران

عماد

چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳

 

زيباترين قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادی جمع شدند.قلب او کاملآ سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستی زيباترين قلبی است که تا کنون ديده اند.مرد جوان،در کمال افتخار،با صدايی بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.ناگهان پيرمردی جلوی جمعيت آمد و گفت:(اما قلب تو به زيبايی قلب من نيست.)

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپيد،اما پر از زخم بود.قسمتهايی از قلب او برداشته شده و تکه هايی جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هايی دندانه دندانه در قلب او ديده می شد.در بعضی نقاط شيارهای عميقی وجود داشت که هيچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خيره به او می نگريستند و با خود فکر می کردند که اين پيرمرد چطور ادعا می کند که قلب زيباتری دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:(تو حتمآ شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقايسه کن.قلب تو،تنها مشتی زخم و خراش و بريدگی است.)

پيرمرد گفت:(درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی،هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام.من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشيده شده قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند،گوشه هايی دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشيده ام،اما آنها چيزی از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهای عميق هستند،گرچه دردآورند،اما ياد آور عشقی هستند که داشته ام.اميدوارم که آنها هم روزی بازگردند و اين شيارهای عميق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا می بينی که زيبايی واقعی چيست؟؟)

مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد.در حالی که اشک از گونه هايش سرازير می شد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بيرون آورد و با دستهای لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پير و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد.ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود. زيرا که عشق،از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

 پيام‌هاى ديگران

عماد

یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳

 

انتظار

 سلام

 می دونم،

 اطمينان دارم و بر اين باورم که يکی تو يک گوشه اين دنيای بزرگ وجود داره که

 قلبش بزرگترين تکه گمشده قلب منه .

 کسی که دوستش دارم،کسی که دوستم داره.

 کسی که دوستش دارم حتی اگر دوستم نداشته باشه و

 دوستش دارم حتی اگر هيچوقت فرصت ديداری دست نده،هيچوقت!
 کسی که محبتش قسطی نيست!کسی که راه نگه داشتنش بی توجهی نيست.
 کسی که دستاش اندازه دستم باشه،کسی که قدمهاش به بلندی قدمهام باشه.
 کسی که از راه می رسه،بی ترديد يک روز از راه ميرسه...ومنو ميشناسه.
 کسی که ميتونم صدای پاهاشو از همين الان بشنوم.
 و من برای اونه که منتظر نشستم
.

 انتظار...............

 

 

 پيام‌هاى ديگران

عماد

چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

 

السلام عليک يا علی ابن موسی الرضا(ع)

سلام دوستان

پيشاپيش ولادت حضرت امام رضا (ع) رو به همگی تبريک عرض ميکنم..

من اينقدر نزديکشم و قدر بودن در کنارشو نمی دونم..اميدوارم قسمت همتون بشه بيايد پابوسش..

از مهربونيش هرچی بگم کم گفتم. فقط می دونم که همسايه خوبی واسش نبودم ولی با ين همه هيچ

وقت منو تو سختيهام تنها نگذاشته...از بزرگواريت ممنونم آقا.....

داستان زير شايد يکم ساده و کودکانه به نظر بياد اما خوندنش خالی از لطف نيست..در پايان داستان هم

آدرسی رو می زارم که با کليک روی اون می تونيد با آقا امام رضا درد دل کنيد..ايشالله که خواسته هاتون

مستجاب ميشه..آمين

یا ضامن آهو :

یکی بود، یکی نبود، زیرگنبد کبود، در یک روزبهاری که آفتاب خانم نورصورتش را برروی درختان وزمین پهن کرده بود ،درگوشه ای ازجنگل خرگوش خانم، آقاموش وخاله خرسه وطاووس،سنجاب و دارکوب وآهووغزال وبقیه حیوانات دورهم جمع شده بودند تا برای مراسم جشن تاجگذاری شیر برنامه ها را تقسیم کنند.
هرکدام ازحیوانات وظیفه ای را قبول کرد وآهو هم قرارشد گل نایاب بلینا را از بالای کوه بچیند وبیاورد .
صبح روزجشن فرارسید.آهونشسته بود و داشت به آهوی کوچک خودش غزال شیرمی داد .همه برای جشن تدارکاتی دیده بودند،خرگوش هویج ها را شسته ،خاله خرسه وآقا موشه از برگهای درختان ریسه های بلند را به صورت آویز درست کردند ودارکوب آنها را ازدرختی به درختی دیگر بست و سنجاب و طاووس صندلی شیر را با پرطاووس مزین کردند وبقیه هم برای تدارک میوه وناهاردرتلاش بودند. آهوهم غزال کوچولوی خودش را درخواب ناز گذاشت وراهی کوه شد تا قبل ازشروع مراسم گل بلینا را بیاورد .
از قضا آن روز صبح،برای صیاد یک روزاستثنایی بود ،چراکه می خواست برای اولین بار با پسرش به جنگل آمده بود تا طرز شکارکردن را به او یاد بدهد.صیاد، دام را گذاشت و تمام مراحل را به پسرش یاد داد. بعد برای دام گذاشتن به قسمتهای دیگرجنگل رفت وپسررا درکمین این دام گذاشت وبه او گفت: پسرم هروقت حیوانی دردام افتاد ،مراصدا کن تا بیایم .
پسر هم حرف پدررا گوش داد ودر کمین دام نشست .
آهو خانم که عجله داشت ،ازهمان جایی که صیاد دام را گذاشته بود، رد شد و دردام افتاد. آهو تلاش زیادی کرد تا خود را نجات دهد اما بی فایده بود.پسرکوچولو که ازآهوخیلی خوشش آمده بود کنارش آمد واو را نوازش کرد. آهو که به فکرغزال خودش بود ،مرواریدهای خودش را ازدونرگسش جاری کرد واشک ریخت .
پسر تعجب کرد و برای نجات آهو به دنبال پدرش رفت .
بابا، بابا،آهو،آهو داره گریه می کنه.گناه داره، بیا بریم .
صیاد خوشحال ازاینکه به این سرعت یک طعمه گیر آورده بود ،دام را نیمه تمام گذاشت وبا پسرش به طرف آهوی در دام افتاده رفت .
نزدیک ظهر شده بود و مراسم باید شروع می شد. اما به دلیل نیامدن آهو و گریه ها ی بی امان غزال کوچک همه ناراحت بودند.و با خود فکر می کردند چه اتفاقی ممکن است برای آهوافتاده باشد .
کبوترها همه برای جستجو رفتند تا خبری ازآهو بیاورند که دروسطهای جنگل دیدند آهوبه چه چیزی گرفتار شده و خبر را برای بقیه آوردند که آهو اسیرصیاد است.
همه برای نجات او به طرف آهو حرکت کردند .درنزدیکی آنها همه حیوانات پشت درختها و بالای درختها به آهو نگاه می کردند اما نمی توانستند به اوکمک کنند وفقط نجوای آهورا می شنیدند که می گفت: تورا به خدا من را آزاد کن و من را نکش.دختری دارم به نام غزال که منتظرم است.تا حالا باید گرسنه اش شده باشد.باید به اوشیربدهم. تورا به خدا طفلی را ازداشتن مادرمحروم نکن!
اما صیاد نمی دانست که آهو چه می گوید وفقط اشکهای او را می دید ودرحال جمع کردن دام بود وآهو را به چوب بست .
پسرش هم مرتب می گفت : بابا اورا آزاد کن گناه داره. ببین داره گریه می کنه اما صیاد متوجه نبود وازخوشحالی به حرف پسرش هم گوش نمیداد. تااینکه از تمام اون جمعیت حیوانات مخفی شده غزال که مادرش دراون اوضاع می دید طاقت نیاورد و به طرف صیاد رفت ودرمقابل او زانو زد واشک ریخت و با صدای بی صدایی ازصیاد خواست تا مادرش را آزاد کند ولی بقیه دوستانش درشگفت بودند که با چه جراتی این کوچولو به طرف صیاد رفت ومی شنیدند که به صیاد می گفت:من را ازمادرم محروم نکن به جای اینکه اون را با خودت ببری من را ببر.چون طاقت دوری مادرم را ندارم ومی میرم.
دراین لحظه همه حیوانات برای آزادی مادرغزال دعا می کردند .
صیاد ماجرای امام رضا (ع) را به یاد آورد که امام به جای آهو ماند تا آهوبرای شیردادن بچه اش برود و قبل ا زغروب آفتاب برگردد وتا قبل ازغروب آفتاب آهوبرگشت وبه این وفاداری آهو، صیاد او را آزاد کرد.
صیاد به وجد آمد و آهوی مادر را آزاد کرد.آهو هم با غزال کوچکش به طرف دوستانش رفت.
صیاد همانطور که رفتن آهو و بچه اش را تماشا می کرد، گفت: یا ضامن آهوباردیگرآهویی را نجات دادی !!!

 

اين هم زيارت از راه دور اقا علی ابن موسی الرضا(ع)

      http://www.aqrazavi.org/vrml/v001.htm

 پيام‌هاى ديگران

عماد

لينک ها

سبکبالان

ترانه ها

نغمه

سازمان سنجش

گوگل

من در اركات

امکانات

لوگو


:بودن يا نبودن


 

وبلاگ هاي دوستان

 

اشك مهتاب زيباست

نامه هاي نيمه کاره

پرواز خاموش

ساز باران

رقص با رویا

فکر برهنه

عشق پاک ما در غربت

رنگين کمان

خيبريان

ياور هميشه مومن

سپيدار عاشق

خلوتگاه مريم

صداي سخن عشق

دوست داشتن از عشق برتر است

ترانه ايران زمين

سبك تر از نسيم

معتاد عشق

اميد زندگي شعر فردا

دلکده ي من

حريم ياس

آخرين دقايق

همسفر مهتاب

المپيک آتن